--> دست نوشته هاي احسان

 

   6/12/2004

http://ehsannotes.blogspot.com

    Ehsan@ 6:55 AM


   6/10/2004

test

    Ehsan@ 7:45 AM


   6/04/2004

سلام ، يك احساسي الان دارم ميخواهم توصيفش كنم ميدوني داشتم فكر ميكردم اگر نبودي چه چيزي را از دست مي داديم يا اگه يك روز بياي و بگي رفتي خونه بختت؟!!!!! واي واي واي !!!!!! خيلي دلم برات تنگ ميشه ، براي خنديدنت ، گريه كردنت و دعواهات نه!نه!نه! فكر نكني تو رويا يم يا عاشقم !!!! يا دچار يك غم نوستالژيكي شدم !!!! مگه همه ماها چقدر كنار هم ديگر هستيم خيلي باشه 80 سال ميشه تازه نصفشم كه خوابيم و بعضي هامون هم همون نصفه ديگر هم يا مي خوابند يا خودشونو به خواب ميزنند ميدوني خيلي دوست دارم و بابت اينكه ناخواسته اذيتت ميكنم خيلي ناراحت يك لحظه احساس اون پسره نسبت به مادرش توي داستان Stolen Days افتادم يا اون حرف هاي قشنگي كه دكتر شريعتي گفته : اينكه وقتي كه بود نميديدم وقتي مي خواند نمي شنيدم وقتي ديدم كه نبود وقتي شنيدم كه نخواند نميخوام منم اين اتفاق برام بيافته ديگه مهم نيست نه بازي كردن تو نه شك و ترديد من،هيچ كدوم از اين به بعد مي خوام ببينمت چه خوب چه بد مي خوام بشنومت چه آروم چه بلند ، تنها چيزي كه از تو بعد از جدا شدن توي ذهنم ميمونه، نه حسرت نه غم نه آه ، بلكه تنها يك خاطره خوب ميمونه و يك احساس ظريفي از شادي كه روح تو براي روح من پنجره هاي زيادي رو به سوي آسمان رازهاي شيرين و نازك احساسات آدمها ،ايجاد كرد. يك احساس برام مونده وقتي توي يك عصر تابستوني توي دامنه يك دشت نشستي زير درختهاي گردو و كنارت هم يك چشمه با يك عالمه آبهاي سرد داره ميره بسمت زمينهاي درختهاي ميوه و تو يك دفعه توي اون سكوت سبك تابستوني قلقلك يك نسيم خنك و سرد را روي صورتت احساس ميكني ......... همين ، خواستم بگم ممنون براي هيچ چيز و همه چيز . الان كه دارم مينويسم داشتم با تو حرف ميزدم نميدوني چه جمله هاي قشنگي بهت ميگم وقتي نيستي. اين كلمات قسمتي از حرف هام هست كه ميتونم ثبتشون كنم .نميدوني خودم از شنيدن اين حرفها كيف ميكنم . قدر همديگرو بدونيم چون شايد زماني برسه كه براي دعواهامون ، گريه هامون ، اخماي همديگه دلمون بد جوري تنگ بشه . روز اول عيد بود يا روزهاي اول بهار ، بعد از اينكه فهميدم يك موجود دوست داشتني توي زندگي تو هست داشتم براي دلم ميخوندم بي تو من از نسل بارانم چون ابر بهارانم گريانم گريانم اما الان خوشحالم و شاد چون هيچ وقت اين احساس قشنگ از من دور نميشه بدون اين احساسم خوشحالم حتي ،اما حالا كه اين احساس رو دارم بهش ميبالم و خوشحالم همين . دارم مثل يك انباري ميشم كه با ورود يك احساس جديد هر روز احساس ميكنم كه دارم قديمي و قديمي تر ميشم تا جائي كه بشه توم گنج پيدا كرد . اصلا احساس اون آدمهائي كه مثل بعضي انباريهاي قديمي بعد گذشت چند سال توشون ديو و جن و غول پيدا ميشه رو دوست ندارم اون آدمها اجازه دادن تمام احساسهاي بد و كينه هاي بدترشون به اون ها وارد بشن و توي پيچ در پيچ ذهنشون لونه كنه . نميخوام بگم از ايني كه هستم مي خوام بزرگتر نشم اما ميگم: يادت بخير. يادت بخير . يادت بخير ، خداحافظ

    Ehsan@ 8:27 AM



سلا م ، فقط خواستم بگم من اينجوري نمينويسم و تازه اينجوري هم نه زندگي ميكنم و نه فكر اما چند وقته كه دارم تجربه ميكنم تا دوباره برگردم به خودم ، خوب تحمل كنين ديگه دارم فقط از خودم ميگم من اينقدر خودخواه نيستم !!!!!!!! تو تابستون در اين وبلاگ همه چيز پيدا خواهيد كرد از شير مرغ تا جون آدميزاد از مطالب تخصصي و غير تخصصي درباره كامپيوتر ، شبكه ، طراحي سايت ، فلش و ....... تا مطالبي درباره ادبيات انگليسي و همين طور ترجمه و در باره سياست ، فرهنگ و اجتماع و در آخر در باره خودم ، آرزوهام افكارم و نظراتم الان فقط دارم تمرين ميكنم و البته فعلا در خودم در حال فكر كردن

    Ehsan@ 7:58 AM


   6/03/2004

    Ehsan@ 7:57 AM


   6/01/2004

تنها شاديم اين است كه مانع از تمام دنيا در كنار جويباري دراز كشيده و به آنان كه دوستشان دارم فكر كنم . گوته

    Ehsan@ 5:36 AM


 

پست الكترونيكي

Add this ID

May 2004 June 2004

 

 

Template : Surrealist